سلام
با نزديك شدن به آغاز ماه ژانويه، تمام كشورهاي دنيا، (چه اونهائي كه تعداد كثيري از مسيحيان جهان رو در خودشون جا دادن و چه اونهائي كه تعداد قليلي) سعي بر اين دارند تا با برپا كردن درختهاي زيباي كريسمس و آذين بندي شهرها، به اين مذهب پرطرفدار احترام بذارن، به استقبال ايام ويژه سال نو ميلادي برن و تولد حضرت مسيح (ع) رو جشن بگيرند.
تايلند هم از اين قاعده مستثني نیست و طي سفر (يا به اصطلاح ماموريت ) كوتاهي كه به شهر بانكوك داشتم، تونستم يه سفرنامه ي تصويري براي آرشيوم تهيه كنم. در فصول مختلفي به بانكوك رفته بودم اما در ايام كريسمس اين شانس رو پيدا نكرده بودم تا حضور در يك كشور آسياي نسبتاً شرقي رو تجربه كنم.
باري به هر جهت، چند تا از عكسهاي قشنگ و جالب رو براتون ميذارم تا شما هم به نحوي لذت ببريد.
این درخت٬ در هتل محل اقامتمون تزئین شده بود.

این درخت زیبا هم در مقابل یکی از مراکز خرید معروف شهر٬ خودنمائی میکرد.

این هم خرچنگ٬ صدف و جک و جونورهائی که هر کدوم که خودتون انتخاب میکردید٬ توسط جناب سرآشپز باشی در مقابل خودتون براتون طبخ میشد.


سلام
پذيرش يه عضو جديد تو خانواده انقدر همه چيز رو دچار تغيير و تحولات خوشايند ميكنه كه حتي اگه غرق در جزر و مد زندگي هم باشي، فكرت معطوف همون دلخوشي مضاعف ميشه و ميخواي همون جا دست و پا بزني تا اون وضعيت برات به همون شكل باقي بمونه.
باري به هر جهت بايد مثل هميشه اينو ذكر كنم كه بيش از حد درگير كار هستيم و سعي ميكنيم اگر هم وقتي پيدا كنيم (هر چند كوتاه) اونو به خودمون و خانواده هاي همديگه اختصاص بديم.
پ.ن : خيلي دارم تلاش ميكنم فكرمو متمركز كنم و از درياي حرفهام براتون چيزي بنويسم، اما انگار دفعه ي اوله دارم اينجا چيزي مينويسم و اصلاً مديريت فكري ندارم.
شكرانه:
خدايا، ممنونيم كه ارحم الراحميني... ميدونم تو جمع، در ِ گوشي حرف زدن درست نيست اما يه لحظه بيا نزديك تر.....
عاشقانه:
نای نفس های خسته ی من... تنها صدای پای تو٬ حرمت خونه ی منه
سلام
اصولاً تو زندگي كاري، خيلي سوال ميكنم. دلم ميخواد از همه چيز سر در بيارم. يا حتي براي اطمينان بيشتر، هميشه تائيد يا به قول خارجي ها Confirm همه چي رو ميگيرم. (يعني من خيلي خارجي هستم!!!!!) اما گويا اين سوالات هميشگي من، همسر جان رو هم به ستوه آورد. حداقل در اين يه مورد كه تعريف ميكنم اينطوري بود.
تصور كنيد يه محيط خيلي رمانتيك... سكوت شب همه جا رو فراگرفته و نور شمع و عطر همسر جان همه چي رو متفاوت و عاشقانه كرده... به حدي كه پنجره ها رو بستيم كه قلب ها از در و پنجره نريزه بيرون...
در اين هنگام....
همسر جان (با آيكون قلب) : عزيزم... خيلي دوستت دارم.
من (با آيكون آخ جون، بازم بگو... هي بگو) : really ؟؟؟؟
همسر جان: كوفت و really ...
منفجر شديم از خنده!
سلام
روزها يكي بعد از ديگري ميان و ميرن و ما همچنان مشغول پروازيم…
اما نكته قابل توجه اينه كه يا من پروازم يا همسر جان. يعني به محض اينكه من ميرسم خونه، اون ميره پرواز (يا شيفت) و يا بالعكس. كه همين باعث شده هر از چند گاهي، همسر جان، سَرمو با نق هاي شيرين و خواستني اش پُر كنه و از من بخواد كه تغيير شغل بدم. باري به هر جهت، از اونجا كه براي من زندگي مشتركم از هرچيزي بالاتر و والاتره، باعث شده رو پيشنهادش فكر كنم.
چند روز پيش تونستم تقريباً دو روز بدون دغدغه خاطر، تعطيل باشم. بنابراين در يك عمليات بسيار بسيار ويژه، خودم همراه با لنگرم به خونه ي مادر شوهر عزيز رفتم و كلي كنگر خوردم…
جالب اينجا بود كه يك روز از اون روز كه من اونجا بودم، همسر جان رفت پرواز و من همراه با خواهر شوهر نازنينم كلي به گشت و گذار پرداختيم.
راستي
امروز تو پرواز تهران به استانبول، ما ميزبان اصحاب رسانه بوديم كه در بخش ورزشي فعاليت ميكنند. مثل مجريان برنامه هاي ورزشي، گويندگان خبر ورزشي مثل آقاي عادل فردوسي پور و خيلي هاي ديگه كه من يا چهره شون رو شناختم يا صداشون رو يا اينكه هيچ كدومشو… !!!!
اينطور كه خودشون گفتن، گويا قراره با همتايان تــــُرك خودشون در تركيه، مسابقه فوتبال دوستانه داشته باشن. آقاي فردوسي پور هم از مهاجمين تيم بودند گويا.
شكرانه:
خدايا، ازت ميخوايم هميشه نور اميدت تو دلهاي ما برقرار و تابنده باشه… ازت ميخوايم افكار منفي و خيال بافي هائي كه جز ايجاد ناراحتي براي ما، فايده اي نداره رو ازمون دور كني… و يادت رو تو ذهن و قلب من ما جاري كني… خدايا از اينكه اميدمون رو نااميد نميكني، سپاسگزاريم.
خدايا.. خداتا ميخوامت.