تبليغاتX
سفر نوشته
گاهنوشت های یک مونای مهماندار

سلام

 

این چند روزی که من ننوشتم کلی اتفاق های مختلف افتاده که باید یه جور ازشون بنویسم...

 

از شنیدن خبر درگذشت هنرمند خوب کشورمون، آقای شکیبائی بسیار بسیار متاثر شدم. امیدوارم روحشون قرین رحمت واقع بشه. بیشتر از صداش خاطره دارم تا از بازی های هنرمندانه اش... اونقدر ناراحت بودم (هم خودم هم همکارانم) که تو پرواز، سرمهماندار بهمون میگفت: بچه ها چقدر کابین تون افسرده اس؟؟؟؟!!!!! در هر حال هم با خانواده ی محترمشون و هم با تمام ایرانیان عزیزمون، در غم از دست دادن ایشون خودمو شریک میدونم.

 

پرواز ها همچنان به قوت خودش باقیه (خدا رو شکر)

ولی خوبیش اینه که از وقتی که اومدم رو تایپ 310، هم همکاران مهماندارم خیلی خوب هستند و هم خلبانان خوبی داره. که این باعث بیشتر لذت بردن، از مدت زمان پروازی میشه.

 

اگه یادتون باشه قبلاً گفته بودم که برای پروازهای حجاج، هواپیما در اجاره ی هواپیمائی سعودیه. از این رو، تمام مسائل مربوط به هواپیما، به عهده ی سعودی هست. یکی از این موارد کیترینگ هستش. یادمه عمره ی پارسال، خودمون مسئول تامین کیترینگ مسافر بودیم... ولی از تمتع قبلی، خود عربستان عهده دار این مسئولیت شده. اون اول ها، یه غذاهائی میذاشت که هممون حالمون بهم میخورد، همه هم شاکی بودن. تا اینکه تلاش کرد تا یه کم با سلیقه ی ایرانی ها راه بیاد.

 

دیشب دو نوع غذا داشتیم. خوراک گوشت و خوراک مرغ.

 

**** ____ ....... ببخشید یه لحظه، اجازه بدین تلفن سمیه رو جواب بدم! ووروج!! (مخفف ووروجک) از صبح تا حالا 300 بار زنگ زده.

 

خلاصه... نزدیک های آخر پرواز (جدّه به مشهد) بود که یه خانومه منو صدا کرد و گفت: خانوم این غذا چی بود؟ گوشت خرگوش بود؟

یه جوری گفت که کاملاً مشخص بود از طعم غذا بدش اومده. منم گفتم: قطعاً گوشت خرگوش نبوده، اما مگه گوشت خرگوش چشه؟ خیلی هم لذیذه. (آخه من خودم خیلی دوست دارم) یه خانومه اون گوشه کنارا گفت: وای وای! ببین جوونا تو این دوره زمونه چی میگن؟ (رو به من) خانوم مهماندار، گوشت خرگوش مکروهه! نکنه شما خوردی؟؟؟؟؟ لبخندی زدم و دیدم خیلی گناه داره، نکنه چون غذاش رو از دست من گرفته، فکر کنه من کافرم! پاشه یه چیزی بار ِ خودم و شرکت و ... کنه. گفتم: نه حاج خانوم جان، شوخی کردم، خواستم یه لبخندی گوشه ی لبت بشینه. اون خانومه که ازم اسم غذا رو پرسیده بود، گفت: یادم باشه از این به بعد با آقامون دعوامون شد از این غذاها بذارم جلوش! چطوره؟؟؟؟؟ میدونستم داره دنبال شر میگرده، واسه همین خودمو زدم به اون راه و گفتم: والله من نمیدونم! هر جور صلاح میدونین، فقط منو وارد مسائل خونوادگیتون نکنین... :)

 

و...

 

خبر بعدی اینه که...به امید خدا، من برای 5 شنبه دارم مشرف میشم خونه ی خدا...

برای پرواز 5شنبه، 40 ساعت مدینه اقامت داریم. اونجوری که با بچه ها حساب کتاب کردیم، رفت و برگشت و اعمال مربوط به زیارت خونه ی خدا، حدود 18 تا 20 ساعت طول میکشه. پس ایشالله به مکّه میرسیم.

 

ایشالله قسمت شه برم.... یعنی از خدا میخوام برم که همتون رو دعا کنم.

دعا کنید برام... به یاد همتون هستم.

 حلال کنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

 

این چند روز اصلاً حال و حوصله ی پرواز نداشتم، امّا علیرغم میل باطنی ام، پرواز زیاد انجام دادم... به حدی که دیگه صدای سمیه (دوست جونم) هم در اومد که چه خبرته؟ چقدر میری پرواز؟

 

به خاطر همین هم اصلاً حوصله ی مسافر ها رو نداشتم... (بر خلاف همیشه که از سر و کله زدن و صحبت کردن باهاشون کلی انرژی میگرفتم).

 

پرواز امروز خیلی سبک بود. ولی وقتی اعصاب درست حسابی نداشته باشی، انگار که تمام خستگی های دنیا رو میریزن تو تنت... همین هم باعث به وجود اومدن تنش بین خودت و همکارات، یا حتی خودت با مسافرها میشه... امروز که من حال درست حسابی نداشتم، همه چی تو این پرواز رخ داد...!!! از مسافر مریض و بد حال بگیر تا هوای خراب و مسافر بد قلق...

 

امروز قبل از Take off ، درست موقعی که سرم خیلی شلوغ بود (من هم اینجور مواقع قیافه ام کاملاً جدی میشه) یه مسافر به جائی که برای صدا کردنم زنگ بالا سرش رو بزنه، موقعی که از کنارش رد شدم، مانتوم رو گرفت (یعنی کاملاً دستش روی پام کشیده شد)...

با همون قیافه ی جدی و لحنی که یه کم خیلی! عصبانی به نظر میرسید، بهش گفتم: از کی تا حالا زنگ مهماندار (به بالای سرش اشاره کردم)، شده اینجا ( پام رو نشونش دادم) ؟؟؟؟؟

 

هم خودم از حاضر جوابی ام خنده ام گرفت و هم همه ی اونائی که اونجا نشسته بودن...

 

 

یه خانومه هم حالش بد شده بود که شوهر بیچاره اش فکر میکرد به خاطر ترس از پروازه، نگو خانوم آرام بخش با دُز بالا استفاده کرده بود و اومده بود تو پرواز ما! حالا چی رو میخواست به کی ثابت کنه نمیدونم؟ اما کار درستی نبود. خلاصه مجبور شدیم اعلام کنیم که اگر پزشکی تو پرواز هست، بهمون کمک کنه! خدا رو شکری 4 تا پزشک تو پرواز بود. موقعی که رسیدیم تهران، خانوم با خدمات ویژه از هواپیما پیاده شد و هممون هم 2 تا 2 تا میدید.... ! به من میگفت: خانوم چقدر شماها زیادین؟ منم گفتم: خانوم یه وقت فکر نکنی داری ما رو چند تا چند تا میبینی ها.... نه! این هواپیما بزرگه، تعداد مهماندارهاش هم زیاده!

 

 

 

پ.ن1: حدود یک ماه دیگه! اینجا اعترافاتی رو میخونید که کاملاً تکان دهنده اس !!!!!

 

پ.ن2: منتظر رفتنتم.... برو! میخوام حرف بزنم... البته مشکل اساسی من همیشه، همینجا بوده که وقتی نباید، حرف زیاد میزنم... و وقتی باید، لال مونی میگیرم.

 

پ.ن3: من و تو فکر میکردیم که اون... خود منم!!!! یعنی تو ازم خواستی، در قبال تو همیشه خودم باشم... و تو فکر کردی که من خودمم! و من به خاطر تو اونی شدم که تو خواستی! اما من، خودم نبودم.... باور کن!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

اومدم بگم که احساسات بد گذشته دارن دوباره به طرفم هجوم میارن...

 

امّا نه....

 

هیچی نمیگم، هنوز به آستانه ی تحملم نرسیدم که بنویسم... .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

این 2_3 روز اخیــــــر به طرز فجیعی خسته هستم به خاطر اینکه 1: خوشبختانه، پروازها بسیار زیاد بوده. 2: متاسفانه، فاصله ی بین پروازها (زمان مفید برای استراحت) بسیار کم بوده.

 

جمعه صبح زود، پرواز دوبی داشتیم و جمعه عصری برگشتیم، و صبح شنبه، یعنی بامداد دیروز (یعنی کمتر از 12 ساعت استراحت کردیم) قرار بود با پرواز یکی از شرکتهای هواپیمائی، (به عنوان مسافر) به یک شهر شمالی سفر کنیم، تا از اونجا بریم مدینه_جـــده.

متاسفانه یا خوشبختانه بلیط ها به اسم ما صادر نشده بود و دقیقاً قبل از عبور از گیت سپاه (جائی که باید بلیط و کارت شناسائی رو ارائه میدادیم که آیا این بلیط مال خودمونه یا نه!) از ورودمون به سالن ترانزیت جلوگیری شد. این در حالی بود که ما وسائلمون رو تحویل قسمت بار داده بودیم...

 

بالاخره کار به جائی کشیده شد که درب هواپیما رو بستند و هواپیما رفت و ... ما موندیم و ما...

 

شرکت ازمون خواست برای اینکه پرواز رو زمین نمونه، با اتوبوس (زمینی) خودمون رو به اون شهر شمالی برسونیم... ما رو میگی؟ قاطی کردیم و گفتیم نمیریم! خلاصه طی تصمیماتی که شرکت گرفت، قرار شد ما برگردیم خونه! از اونجائی که هممون خسته بودیم، خوشحال و خندان وسائلمون رو که برگشت داده بودن، تحویل گرفتیم و راهی درب خروج شدیم!

تا اینکه...

تا اینکه یهوئی (ییهو)، خبر آوردن که درست در لحظه ی Take Off هواپیمای فوق الذکر، یک عدد پرنده ی بیچاره، خورده به شیشه ی کابین خلبان و شیشه ترک برداشته، واسه همین هواپیما ته باند مونده...

 

واااای نه! با توجه به حل شدن مشکل بلیطهای ما، این به این معنی بود که ما میتونیم بریم سوار هواپیما شیم... و وقتی نقص برطرف شد به سفرمون ادامه بدیم!!!!! (قسمت رو داشتین!)

 

هممون وا رفتیم.... آخه چرا؟ ما که داشتیم میرفتیم خونه بخوابیم....

 

یکی از همکارام که دلش رو صابون زده بود، بره خونه و بخوابه، از حرصش میگفت: لاشه ی اون پرندهه اونجا هست دیگه...؟؟؟؟؟ همچین خط و نشونی واسه جنازه ی اون بدبخت میکشید که هممون از خنده روده بُر شده بودیم...

 

یه کارتونی بود که شخصیت اول داستان وقتی گشنه اش میشد، همه رو مثل مرغ بریون میدید... یادتونه؟ حالا من هم همونطوری بودم با این تفاوت که، همه رو به جای مرغ بریون، مثل بالش و مــُـــتکا میدیدم! از بس که خوابم میومد...

 

خلاصه ما رفتیم و پروازها هم خدا رو شکری به خیر و خوشی تموم شد و یک ساعتی میشه که رسیدم خونه...

 

 

پ.ن1: عزیزم... بابت تمام انرژی های مثبتی که بهم میدی، یه دنیا... ممنون.

 

پ.ن2: دو روز پیش این وبلاگ یک ساله شد...

 

پ.ن3: تنهـــا صدای پای تو.... حُرمت خونه ی منه !!!!!

 

 

 

مونای مهماندار

ساعت 3:15 بامداد یکشنبه

1۶ تیر 1387

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

بالاخره امتحانات این ترم دانشگاه تموم شد و من امروز پس از یک ترم یه نفس راحت کشیدم. باور کنید مُردم و زنده شدم تا این ترم گذشت. از بس که به خاطر پرواز، سر کلاس ها غیبت داشتم و از ترس حذف شدن، منــــّت این استاد و اون استاد رو کشیدم، دیوانه شدم. دو تا از امتحاناتم رو با نمره ی 20 پاس کردم و به اون یکی _که امروز برگزار شد_  امید چندانی، به نمره ی درخشان ندارم... چون نتونستم به اون صورت که باید و شاید، روی پروژه ی پایان ترمم کار کنم و از طرفی سوالات هم خیلی سخت بود. اما خوب بازم خدا رو شکر...  

 

خیلی از بچه هائی که شاغل نبودن و یا به عبارتی دختر خونه هستن، نمره ی قبولی هم نتونستن بگیرن.

 

یه هم دانشگاهی دارم به اسم عطیه! که ناشنوا و گُنگ هستش. دو سال از من بزرگتره و با پسری ازدواج کرده که مثل خودش ناشنوا و گُنگه. عطیه واقعاً برام یه هدیه ی آسمونیه. قدمش برام خیلی خوب و با برکت بوده و من خیلی دوستش دارم. گاهی وقتی خیلی دلم پُره و سرم رو میذارم رو شونه اش و گریه میکنم، خیالم راحته که صدای گریه ام کسی رو ناراحت نمیکنه و منو میفهمه. امروز که خسته و گرسنه از دانشگاه اومدم و از مامان خواستم برام غذا آماده کنه، دیدم تلفنم زنگ میزنه و اسم عطیه روی گوشی افتاده...

 

خدایا... عطیه که نمیتونه حرف بزنه، من که همیشه باهاش اس ام اس بازی میکنم، یعنی چیکار داره؟ چی شده؟ پیام (شوهرش) هم که نمیتونه باشه. گوشی رو که جواب دادم، دیدم با همون صدای نامفهوم مخصوص خودش داره اسمم رو صدا میکنه... اون هم نه یکبار، بلکه به صورت مُمتد...  با هر آوائـــــی که از حنجره ی اون خارج میشد، انگار خنجری به قلب من زده میشد که ای خدا آخه چرا؟؟؟ چرا اون نباید بتونه حرف بزنه؟ چرا؟ چرا باهاش این کار رو کردی؟ چرا قسمتش این شد؟ حکمتت چی بوده خدا جون؟

 

خلاصه بعدش با اس ام اس فهمیدم که فردا امتحانی داره که من اون درس رو ترم گذشته پاس کردم... و بهش نمونه سوال ها رو گفتم...

 

 اما مگه غذا از این گلوی من میرفت پائین... این بغض راه گلوم رو بسته بود و نمیذاشت هیچی بخورم! آخرش تصمیم گرفتم با خیال راحت اشک بریزم تا راحت شم....

 

دوستی ما از اونجائی شروع شد که...

 

یه روز تو حیاط دانشکده نشسته بودم و در حال رد و بدل کردن جزوه بودم که همین صدای گُنگ عطیه توجه ام رو به خودش جلب کرد.... گوئی یکی از این بچه فوفول ها به عطیه متلک میندازه و عطیه هم شروع میکنه به اعتراض... اون پسر هم که متوجه ناتوانی عطیه در مکالمه اش میشه، شروع میکنه به تمسخر و چرت و پرت گفتن و... جلب توجه سیاهی لشکر دانشکده...

 

هیچی... منو میگی...؟؟؟ رفتم بالا سر پسره و بهش گفتم: چته؟ گفت برو بابا! نکنه خواهرشی؟ گفتم: هر کی هستم به تو ربطی نداره! وقتی با آدم حرف میزنن، پا میشه میایسته... و تو چشمهای طرف مقابلش نگاه میکنه! بلند شد و گفت: آخه اگه من توی چشم تو نگاه کنم که فنا میشم خوشگله... هولش دادم به دیوار کیوسک بوفه ی دانشگاه و گفتم: ببین بچه جون! اینجا خونتون نیست، ما هم مادر و خواهر و اعضای خانواده ی بی شخصیتت نیستیم که هرچی لایق اونا هستش به ما نسبت بدی... پس عین بچه ی آدم میای و میری... فهمیدی؟؟؟ اگه نفهمیدی یه جور دیگه حالیت کنم؟؟؟؟ خلاصه حالش رو گرفتم و ...

 

بعدش رفتم عطیه رو بغل کردم و بوسیدمش و با ایما و اشاره و شمرده شمرده حرف زدن (که راحت بتونه لب خونی کنه) با هم شروع کردیم به حرف زدن!

 

 

 

 

پ.ن: ببخشید... یه کم حالم بد بود امروز!

اومدم اینجا نوشتم!!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

اول از همه

 

روز خانوم های محترم رو بهشون تبریک میگم، دست تک تک مادران ایرانی رو غرق بوسه میکنم و همچنین دست تمام آقایونی رو که انقدر معرفتش رو داشتن که به خانوم ها تبریک بگن رو به گرمی میفشارم.  از همه ی کسانی هم که این روز رو به من تبریک گفتن هم تشکر ویژه میکنم.

 

از شنبه رفتم پرواز و امروز صبح رسیدم... اما سنگینی پروازها به اندازه ای بود که بسیار ضعیف شدم، سرما خوردم و تب زیادی دارم. اصولاً به ندرت مریض میشم ولی متاسفانه وقتی هم که سرما میخورم، رکورد میزنم. این بدن دردش از همه بدتره... امیدوارم که هیچوقت تجربه نکرده باشین و هیچوقت هم تجربه نکنین اما از شدت بدن درد، ضعف میرم.

 

باری به هر جهت الآن خیلی بهترم و خدا رو شکر وقتی میام خونه، کلی انرژی های از دست رفته ام بر میگرده.

 

امروز به محض اینکه رسیدم خونه، یه آژانس گرفتم و رفتم خونه ی برادرم، تا کادوئی رو که به مناسبت روز مادر، برای زن داداشم خریده بودم رو بهش تقدیم کنم. آخه خیلی گُل، دوست داشتنی و خانومه. وقتی میبینم به خانواده مون خیلی احترام میذاره (تنها چیزی که ما ازش میخوایم)، من هم میدونم نسبت بهش چطوری انجام وظیفه کنم. اون هم وقتی فهمیده بود من مریض شدم، برام سوپ درست کرده بود. بچه برادرم که خیلی وقت بود درست حسابی منو ندیده بود، میگفت: عمه، تو رو خدا یه روز بیا، 10 شب بمون!!!!!!!  البته تعجب نکنید! بچه، جمله بندیش به عمه جونش رفته!!!!!!!!!!!!!

 

بگذریم... داشتم از پرواز میگفتم!

 

دیشب تو پرواز یهو متوجه شدیم که در انتهای هواپیما، کاملاً میشه بوی سیگار رو استشمام کرد. مثل اینکه یه مسافر بی فکر و خودخواه، رفته بوده دستشوئی و سیگار کشیده. موقعی که سرمهماندار داشت براش توضیح میداده که کار شما خیلی خطرناک و زشت بوده... بی توجه به حرف سرمهماندار، سرش رو میندازه پائین و میره میشینه سر جاش و میگه برو بابا !!!!!!!!

سرمهماندار من خیلی با شخصیت ، متین و بردباره. و هیچ وقت عصبی نمیشه مگر در مواردی که جون مسافرها به خطر بیفته!

خلاصه با عصبانیت رفت بالا سرش و گذرنامه ی شخص خاطی رو ازش گرفت و گفت به خاطر این کاری که انجام دادید (کشیدن سیگار) گذرنامه تون رو تحویل پلیس میدم تا هرکاری که صلاح میدونن انجام بدن. شما با این کار، جون 220 نفر رو به خطر انداختین! ( گویا انقدر توی دستشوئی دود زیاد شده بود که دستگاههای هشدار دهنده فعال شده بودن) و خیلی عصبانی رفت و پاسپورت رو داد دست امنیت پرواز.

 

موقع خداحافظی، افتاده بود به التماس... دلم سوخت براش، فکر کنم معتاد بود. خلبانمون براش توضیح داد که این کارش چه عواقب بدی در پی داشته و بهش یادآوری کرد که بزرگترین آتش سوزی ها، از یه جرقه شروع میشه و گفت طبق قوانین بین المللی، اگه به خاطر این کار، اسمت وارد Black List بشه دیگه هیچوقت با هیچ ایرلاینی نمیتونی پرواز کنی! خلاصه معذرت خواهی کرد و ما هم پاسپورتش رو بهش دادیم و قضیه فیصله پیدا کرد.

 

 

پ.ن: مطمئنی همه چیز رو به راهه؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

بخش اوّل:

 

الآن یکی دو ساعتی میشه که از دمشق رسیدم و تقریباً میشه گفت که کاملاً بی خوابم.

امروز اتفاق خاص و جالبی تو پرواز نیفتاد که بخوام براتون تعریف کنم جز یه قسمت.

 

موقعی که تو فرودگاه دمشق نشستیم (از اونجائی که دمشق از اماکن مذهبی محسوب میشه) مسافران عزیز شروع کردن صلوات نثار روح این و اون کردن... از امام خمینی و امام زمان (ع) و فاطمه ی زهرا (س) بگیر تا سلامتی آقای راننده (خلبان) و ... مهماندار و...

همین وسطا بود که یکی با صدای بلند فریاد زد: سلامتی سیّد حسن نصرالله صلوات رو بلندتر بفرست... من به طرز فجیعی در حال تعجب بودم (چون واقعاً این یکیشو نشنیده بودم دیگه!) که یکی به مسخره در جواب اون آقاهه گفت: آقا اسلحه ها رو در بیارین !!!!!!

خیلی لبخند انگیزناک بود... همچین خستگی از تنم در اومد بیرون.

 

 

بخش دوّم:

 

سوتی های مونا در زمان خستگی پس از پروازهای سنگین...

 

1. گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم... چه بگویم چو بیائی، از دل برود هر آنکه از دیده برفت!!!!!!

 

2. بچه ها قیافه ی منو نگاه کنین... شدم عین میرزا جنگلی خان کوچک (میرزا کوچک خان جنگلی)

 

3. پرواز تو ارتفاع 40000 تـــــائی چه هیجانی داشت مریم!!!! (ارتفاع 40000 پـــائی)

 

4. دفعه ی قبلی که دستم ضرب دیده بود، 1 ماه دستم تو قاتل بود !!!!!! (آتــــل)

 

 

بخش سوّم:

 

مربوط میشه به دعوت دوست عزیزم رکسانا جان که خواسته دلخواهترین مطلبم رو از نظر خودم معرفی کنم!

نه... خدائی... من هیچی نمیگم! مردم دوستاشونو دعوت میکنن مهمونی و پارتی، اونوقت این دوستای من به چه بازیهائی منو دعوت میکنن؟ آخه من چی بگم؟ به کی بگم؟ شوخی کردم رکسانا جونم... مرسی از دعوتت.

 

نمیگم تمام مطالبی که نوشتم حکم بچه های منو دارن، اما هر کدومشون برام یه جور عزیز هستن از این جهت که با خوندن هر کدومشون میشد از حال من با خبر شد! بدون اینکه منو دید.

 

مطلب انتخابی خودم: کاش بودی......... .

 

من هم پرکلاغی عزیزم، آقا نوید مهربون، رهای گلم، سپیده خانوم عاشق جهانگردی، رها جانِ رها از رنج، فروغ نازم و ... هر دوستی که علاقه مند هستش تا ما از بهترین مطلبش دوباره بهره مند بشیم رو دعوت به این بازی می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام

 

اون سه روز پرواز هفته ی قبل که از شنبه اش شروع شد، تبدیل شد به 5-6 روز پرواز سنگین، که آخرش هم سَر از تبریز!!!! در آوردم. مثل اینکــــــه باید اسم این وبلاگ رو عوض کنم،  بذارم گاهنوشت های یک زبل خان... مونا اینجا، مونا آنجا، مونا همه جا...

 

خیلی شیک، پنج شنبه اومدم، جمعه (دیروز) رفتم دوبی، بامداد امروز اومدم، فردا هم میرم دهلی و بامداد پس فردا میام.

 

تصمیم دارم برم این شجره نامه ی خونوادگیمون رو یه بار دیگه با دقت مرور کنم، بلکه بفهمم این نسبتی که من با مارکوپولو دارم، مادریه یا پدری!

 

دو روز پیش، وقتی پس از مدتها با عزیزی از ته دل خوشحال بودم و میخندیدم*! یاد یه خاطره از هموطنان اصفهانیمون افتادم که شاید خوندنش برای شما خالی از لطف نباشه.

 

این هموطنان عزیز و مهربونمون (که من به شخصه نه فقط به اصفهانی ها، بلکه به همه قومیّت های کشورمون ارادت خاص دارم) وقتی میان داخل پرواز فلاسک چای، لیوان، نقل و قند، انواع و اقسام آجیل و تخمه رو همراه با یک عدد زنبیل!!!!! فرد اعلا هم با خودشون میارن بالا.

 

تو یه پرواز دیدم یه آقائی با هفت هشت سر عائله با دست پر اومد بالا. و من برای اینکه کمکشون کرده باشم تا دور و برش خلوت شه، خواستم که زنبیلشون رو براشون بذارم پشت پارتیشن، کارت پروازش رو هم که نشون میداد این زنبیل متعلق به کدوم ردیف و صندلیه هم گذاشتم روی زنبیل و رفتم دنبال کار خودم.

 

اواسط پرواز اون آقا از من خواست که زنبیلشون رو بهش بدم. موقعی که رفتم پشت پارتیشن، دیدم ای دل غافل! دو تا زنبیل عین هم، همرنگ و هم جنس اونجاست. اثری هم از کارت پرواز دیده نمی شد. گویا یکی دیگه از بچه ها هم دقیقاً همین کار رو انجام داده بود. اون آقائی که طرف حرف من بود، ردیف 17 نشسته بود. رفتم کنارش و بهش داستان رو گفتم و ازش خواستم با دادن یه نشونه کمکم کنه. به جان خودم اگه دروغ بگم، یهو (یــــیهـــو) دیدم یکی از ردیف 34 داد میزنه: خانوم اون که توش شلوار دارد مال منس !!!!!!

 

زکی... حالا بیا شلوار آقا رو پیدا کن! حالا خوبه نخواسته دنبال یه چیز دیگه بگردم. انقدر من خندیدم که دیگه نفسم بالا نمیومد. یعنی اگه ولم میکردن همونجا وسط راهرو می نشستم و میخندیدم. شما هم که منو میشناسین... خوش خنده! دلمو گرفته بودم از خنده ی زیاد قدرت حرکت نداشتم.  یعنی بعد از گذشت یک سال هنوز که هنوزه وقتی یادش میافتم ناخودآگاه صدای خنده ام بلند میشه.

 

 

جوجو یادت نره سی دی امیر آرام رو برام بیاری ها.... یادته که!

آهنگ دیوار مال منه... آهنگ مغــــرور مال تو!

نیــــــــــــگـــــام کُـــــــــن!

بگو چَشم...

ای قربون اون چشمات مغـــرور من!

 

 

 

*: انقدر خوشحال بودم که وقتی پیچ های جاده رو با سرعت می پیچیدیم، از خوشحالی و هیجان زیاد جیغ می کشیدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط مونا | 

 

خوب وارد اول هفته شدیم و من هم طبق برنامه ای که بهم دادن، هفته ی پُر کاری دارم.

 

سه روز اول هفته که اصلاً تهران نیستم، یکی دو روز هم که Standby هستم و آخر هفته هم یه دوبی دارم.

 

چند ساعت دیگه باید برم... فکر کنم تقریباً همه کارهام رو انجام دادم.

 

یونیفرمَم رو شستم و اتو* کشیدم، کفشم رو واکس زدم، وسایلم رو جمع کردم و مدارک پروازم رو هم چک کردم. یه دستی هم به سر و صورتم کشیدم و ناخن هام رو مرتب کردم و دیگه.... دیگه همین دیگه... فکر نکنم کار دیگه ای مونده باشه.

 

باورتون میشه بعد از پُر کردن این همه ساعت پروازی و انجام وظیفه، هنوز که هنوزه برای انجام یه پرواز، شور و شوق عجیبی دارم و کلّی به تکاپو میافتم.

هنوز که هنوزه وقتی یه هواپیما میبینم دست و دلم میلرزه و ذوق میکنم.

 

خدا رو شکر میکنم که عشق این کار رو در وجود من قرار داد. و بازم شکر، که من دارم کاری رو انجام میدم که بهش عشق می ورزم.

 

این چند وقت تنهائی، خیلی بهم فرصت فکر کردن داد... این خیلی که میگم خیلیه ها... احساس میکنم معیارها و ایده آل هام در مورد خیلی چیزها تغییر کرده... در هر حال ازش بدم نیومد. منظورم تنهائیه... دو تا دیگه از امتحانات دانشگاهم مونده... تصمیم دارم بعد از اونها از پدر اجازه بگیرم و برم مسافرت. که به اون هم خیلی احتیاج دارم.

 

فقط تنها بدی این چند وقت اینه که دیگه بیش از حد، فکر و خیال میاد سراغم…!!!!!!

 

همین هفته ای که گذشت، وقتی رسیدیم مدینه و رفتیم هتل برای استراحت، با اینکه روانی خواب بودم و داشتم از شدت خستگی از حال میرفتم، مگه خوابم میبرد؟

دیگه از دست خودم کلافه شدم… همه چی تو کلّه ام بود جز خیال خوابیدن. آخرش هم هیچی… پا شدم رفتم تو محوطه ی هتل شروع کردم به قدم زدن و در و دیوارها رو نظاره کردن و با کروهای پروازی کشورهای دیگه حرف زدن.

 

آخه این هتلی که ما میریم، محل استراحت همه ی کروهای پروازیه که میان مدینه… گاهی خیلی جالبه… کروی ایرانی میاد… کروی ترکیه میره… کروی مصری میاد… کروی عرب میره… اونجا صحبـت کردن با همدیگه و به عبارتی دیدن یونیفرم های مختلف به شخصه برای من یکی که خیلی جالبه!

 

 

 

 

*: این اتو کشیده بودن خیلی برام مهمه. به شکلی که خطِ اتوی شلوارم باید خَربُزه قاچ کنه. البته علاوه بر این روی اتوی یقه ی پیراهن آقایون هم خیلی حساسم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت   توسط مونا | 

 

سلام.

 

والله از همون پریروز که من مطلب قبلی رو نوشتم تا همین الآن به علت عفونت معده ای و روده ای دارم راه خونه تا بیمارستان رو گز میکنم. رفتم پیش همون دکتر جونم که معرف حضورتون هست. انقدر حالم بد بود که دستور بستری صادر کرد ولی من از زیرش در رفتم و به هر شش ساعت یه سرم و دو تا آنتی بیوتیک وریدی قانع شدم (که این پروسه، اثری جز آبکش شدن رگ دستام نداشت) و در انتها، بهم گفت که احتمالاً میوه ی نشسته یا یه خوراکی آلوده خوردی! از اونجائی که من خیلی به میوه علاقه دارم و به قول یکی از همکارام، حتی اگه روی یه کاغذ بنویسن میوه ! مونا اونو با همه ی وجود میخوره و ازش نمیگذره... بعید نیست که دو سه شب پیش که از فرودگاه امام میومدم خونه و بهم یه سیب سرخ تعارف کردن، اون سیب ِ آلوده بوده باشه. به هر حال این دومین باریه که سیب سرخ حوا داره کار دستم میده!  

 

 

 

 

و دیگه اینکه خیلیاتون در مورد Briefing ازم پرسیدین! که اینجا میخوام یه توضیح کلی بدم:

 

 

این بریفینگ که میگن... همونطوری که تو مطلب قبلی، یه کوچولو توضیح دادم و از معنی اش معلومه...، یه جلسه ی توجیهیه که قبل از پرواز توسط کروی پرواز انجام میشه...

 

اول مهماندارها با هم دیگه به گفتگو میشینن که چه تعداد مسافر دارن؟ چه کارهائی رو باید انجام بدن؟ چه موارد safety  و service باید رعایت و انجام بشه؟

برای مسافرهائی که خدمات ویژه دارن چه کارهائی باید انجام بشه؟ (شامل مسافران ویلچیری و کودکان بدون همراه و... میشه)

و اینکه هر مهماندار باید مسئولیت کدوم دَر و راه خروجی رو به عهده بگیره.... چه کسی مهماندار بیزینس کلاس باشه و مسئولیت اون بخش رو عهده دار باشه؟ چه کسی مسئول سرویس دهی به کابین خلبان و رابط بین خلبان و کابین باشه؟

 

و ... کلی چیزهای دیگه که بستگی به پرواز داره...!

 

مثلاً پرواز حجاج که اکثراً پیر و کهنسال هستند و شاید احتیاج به اکسیژن و خدمات دیگه داشته باشن خیلی با پرواز کیش و دوبی که همه شاد و شنگولن و واسه گردش میرن با هم فرق داره!

 

بعد از همه ی این حرفها...، خلبان(کاپیتان) یا همون فرمانده ی پرواز از شرایط جوّی هوا و موارد safety حرف میزنه، اطلاعات پرواز که شامل شماره ی پرواز، ارتفاع پروازی و مدت زمان پرواز میشه رو بهمون میگه و وظایف مهماندارها رو در موارد اضطراری بهشون گوشزد و یادآوری میکنه.

 

و در انتها آماده ی پرواز و تحویل گرفتن هواپیما میشیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط مونا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی دنبال تاکستان خوشبختی دویدن

چیدن یک خوشه از آن یا نچیدن

این تمام زندگانیست

پیوندهای روزانه
لیست وبلاگ های به روز شده
اهدای زندگی دوباره به دیگران
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
خاطراتی برای فردا (امیر ، استاد گرانقدرم)
از پشت یک سوم (کیوان خان)
آسمان وانیلی (فروغ گلم)
من و جاده ... (امیر جاده ها)
روزی دیگر (محسن)
پابرهنه ی آلوده به باران (ساسوشای عزیز مهربونم)
این تویی . . . نه من ... (حمید)
نیمه اسفند (قاصدکم)
مادر... معشوقه ...همسر (آنای گل)
دل نوشته هام (رها جان)
چوزموری (سیاوش ایرانی)
پشه در سرزمین عجایب (پشه جونم)
نوای طولانی نی زار (نوای خوش قلب)
رها از رنج (اون یکی رها جان)
روزمزگی های یک مقیم مرکز! (مهسا جونی)
باران تابستانی (ندای عزیز)
آسمون آبی و هوای تازه میخوام (آقا نوید)
یادداشتهای شخصی یک عاشق جهانگردی (سپیده ی خوش قدم)
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش (مهربانو و سورنای عزیز)
پرکلاغی
خاطرات من (سمیه ی نازم)